تبليغاتX
My Gutty Kitty
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط  مریم   | 

سلام:

می دانم که آپ کردن درمورد عید زود می باشد ولی این داستان هم خوشگل می باشد.

عید شما مبارک می باشد:

این ور عید!

ساعت نزدیک بوق سگ می باشد.و من با چشمان خوشگل پف آلوده ام منتظر سال جدید و شیپور قلوب الابصار می باشم.من عید خیلی دوست می دارم.ازبس که پسته و پرتقال های گنده گنده دارد و همه آدم را بوس می کنند .عیدی های می دهند که می شود با آن کلی پفک خرید.مادربزرگم معتقد می باشد :" موقع تحویل سال هر کاری بکنی تا آخر سال مشغول همان می باشی."خواهرم با روشن کردن ۲شمع عشقولانه در اتاقش،مشغول درددل با پوستر گلزارش می باشد.

مادربزرگم پای سفره هفت سین نشسته است وسبزه گره می زند!من می گویم:" مامانی!سیزده به در گره می زنند!"ولی او معتقد می باشد که کار از محکم کاری عیب نمی کند!"بابایم هم که خواب می باشد.من کنار سفره هفت سین دعا می کنم که سال آینده بی غیرت باشم از بس لپ های کوچولویم در اثر حرص خوردن آب شد.

تحویل سال نزدیک می باشد.مادر بزرگم یک عدد جیغ بنفش می کشد، او می گوید:"خدا مرگم بدهد،یک سین سفره کم می باشد."بابایم از خواب می پرد.تحویل سال نزدیک تر می باشد.بابایم می گوید:"خودتان را ناراحت نکنید."وبه دستشوئی می رود.مادربزگم می گوید:"وای!نرو،تا آخر سال آنجا می مانی."وغش می کند.خواهرم در حالی که به طرف ما می دود،می گوید:"الان مشکل سین را حل می کنم."و یک پوستر گلزار وسط سفره می گذارد.مادربزگم می گوید:"گلزار دیگر چه می باشد؟"خواهرم می گوید:"اون سنبل من می باشد!"

ادامه دارد........

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط  مریم   | 

فعلا به خاطر دلایل نامعلوم  در ثبت موقت می باشیم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط  مریم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نظر یکی از بچه های خنک کلاس ماست .آشنای غریب!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط  مریم   | 

سلام:

به قول یکی از دوستان وبلاگ پوسید از بس که آپ نکردم.می دونم که دلتون واسم تنگ شده بیدخوب منم واسه همین اومدم.

آخه می دونین چرا داشت می پوسید؟نمی دونین که.من هر چی به v.mگفتم بیا جایزتو به اونایی که اسب سیاهو انتخاب کردن بده گوشش بدهکار نبود که نبود.(ای بی....چرا جایزتون از v.mنگرفتین؟)بله!جریان از این قرار بود.گفتم بگم که خدا نکرده فکر نکنین به خاطره حجم بالای درسایااینکه مشکلی برام پیش اومده  که آپ نکرده بودم

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم/بی دیدنش از گریه نیاسایدچشم

مارا زبرای دیدنش باید چشم/گر دوست نبیند به چه کار آید چشم(مولوی)

خودم این شعر رو خیلی دوس دارم تویی که داری می خونی رو نمی دونم  .

دیگه نمی دونم چی بنویسم

تارفتنش ببینم  وگفتنش بشنوم / از پای تا به سر همه سمع بصر شدم(سعدی)


خوب ان شاالله هم فهمیدین کهv.mاسب سیاه رو انتخاب کرده منم اسب سفید.از اینجا اعلام می کنم که هر کی اسب سفید انتخاب کرده خیلییییی خوش سلیقه اس
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط  مریم   |