سلام:
۱-تحریم هم چنان ادامه دارد البته فقط اقسامی ماننند بستنی و کیک طغرا
و بیسکویت که همه قیمتاش مقطوع می باشد
توسط اندکی از افراد خریداری می شود. خداییش ،خداییشا امروز یه بررسی کردم دیدم که خخخخخخیلی مشتریاش کمتر شده
.
۲-دوباره بحث اردو پیش اومد.من که در جریان اصلی که قراره(o^:)کجا و کی ببرن نیسم ولی هر چی بود باعث نوشته شدن یه سری مطالب شد. که اولش روی تخته کلاس بود بعد روی کاغذ اومد که اون کاغذه بچسبه به در کلاس(یکی از کارهای معمول
)منم از نویسندگان(الهه و الناز) محترم گرفتم که اینجا بذارم.
به نظر خودم که به چیزای جالبی توش اشاره شده.![]()

سلام:
اولش می خواستم در مورد اولین روز مدرسه تو سال ۸۶ بنویسم که دیدم یه ذره چیزه
فقط چند نکته درباره این ۳روز رو بگم:
۱-اگر فقط و فقط یه روز این تعطیلات ادامه پیدا می کرد ملت می تر کیدند
که برای حفظ آبرو از نام بردن آنها معذورم.![]()
۲-خدایی بعد از ۱۵ روز خوردن و خوابیدن
ورزش کردن خیلی سخته که مااین کار طاقت فرسا رو انجام دادیم.![]()
۳-حیفش که کلاس زمین پرید.![]()
۴-به جرات می تونم بگم
که ساعت ریاضی ۵نفر به عبارتی دو ردیف سمت راست خواب بودن.
که اگه بهشون نگا می کردی چشاشون شده بود یه خط که از این خط چند قطره آب اومده بود بیرون اونم واسه خمیازه های پیا پی جالب این جاس که این حالت یه دو دقیق بعد از خوردن زنگ تفریح تموم می شه و همه یه جورایی Activeمی شن چون ساعت بعدی درس شیرین عربی داریم. بگیرین خودتون دیگه![]()
۶-چرا من هیچ وقت مثه آدم نتونسم امتحان دین و زندگی بخوونم؟
۷-به خاطر یه سری مسائل
ما بچه های سوم تصمیم به تحریم بوفه کردیم که امیدوارم جواب بده البته اگه بچه ها یاری بدن.
۸-...
۹-..
۱۰-.
۱۱-همین![]()
در زمان هایه بسیار قدیموقتی هنوز پایه بشر به زمین نرسیده بود.فضیلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند ,آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگها ذکوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثلا" قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا"فریاد زدمن چشم میگذارم واز آنجا که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درخت رفت و چشمانش را بستو شروع کرد به شمردن یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.
ودیوانگی مشغول شمردن بود,هفتادونه...هشتاد...هشتادویک.....و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیردو جایه تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نودپنج...نودوشش....نودوهفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلیش آمده بود جایی پنهان شودو لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه,هوس در مرکز زمین ,یکی یکی همه را پیدا کردبه جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کردتو فقط باید عشق رو پیدا کنی و اوپشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی روا از درخت کند وبا شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره ودوباره تا با صدایه ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمدبا دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودندو او نمیتوانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم من چه کردم,چگونه می توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی,راهنمایه من شو,و این گونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.
*تابلو بید که از یه جایی بلند کردم![]()
دوستانت بر سه دسته اند:
دوستانت،دوستان دوستانت و دشمنان دشمنانت.
دشمنانت هم بر سه دسته اند:
دشمنانت،دشمنان دوستانت و دوستان دشمنانت.
"امام علی( علیه السلام)"
البته اگه دوستای آدم واقعی باشن.![]()