تبليغاتX
My Gutty Kitty

 

سلام:

اردوی شیراز یا همون آخرین اردوی دانش آموزی ما سه شنبه ۱۸ اردیبهشت  ساعت ۲۰:۳۰شروع شد تا۱:۳۰بامداد شنبه ۲۱ اردیبهشت ادامه داشت که خیلی اتفاقا افتاد قبل از اینکه بریم خیلیا رو اغفال کردم اغفال کردیم تو اتوبوس خیلیارو از خواب بیدار  کردم بیدار کردیم خیلیارو....


از خیر نوشتن می گذرم آخه خیلی نوشتنم عالیه.بریم سراغ عکسا که جالبترینشون عکسایی که بچه ها خواب بودن که حیف نمی شه گذاشت.

این اتوبوس با راننده و شاگرد راننده اش ۴/۱از خاطرات مارو تشکیل میده....قرمز

روز اول:

اون که داره میاد الهه اساون تختی هم که خیلی به هم ریخته اس تخت آرزو هسیعنی از سمت پایین دومین تخت.

 

این بعد از بازدید ارگ کریم خان به پیشنهاد جلویی و بغل دستی خنک بنده و دوست خنک ترش گرفته شده .(فروه،زهره و آرزو)

ناهار که قبلش ملت داشتن تو حیاط تاب بازی می کردن یکییکی ها اومده گفته:خانوما اینجا اومدیم فقط ناهار بخوریم.

یکی از اون عکساس که خیلی دوسش دارم. همه(اونایی که با من بودن)منقلب شده بودن هیچ کس تو حال و هوای خودش نبود دلمون می خواست بیشتر می موندیم .

ولی خودمونیما من و هانیه.م عجب نمازی خووندیمنذاشتن مثه آدم نماز عشامونو شکسته بخوونیم.(بعضی از نامسلمونها ااااااانقد خوشحال بودن که نمازاشون شکسته اس یکیش پشت سریم)

اینم جناب حافظمگه می شد تمرکز کنی تا یه فال درست حسابی بگیری.خانوم پیغمبری یه فال به نیت همه گرفتن.

 

فال کدوم بنده خدایی که من ازش عکس گرفتم؟

 

محل بحث فلسفیه من و عاطفه و سارا.می شه یه بار یه زمانی ما  اینجا به هم برسیم؟اصلا"چن سال می خوایم زنده باشیم؟واسه چی می خوایم تا اون موقع زنده باشیم؟اگه پیر شدیم؟(یکی گفت اگه من پیر بشم از اون پیرزنای جلف می شم یکی دیگه گفت آره مثه ... می شی)

اینم شام اولآخرش نفهمیدیم محتوایات ساندویچ چی بود. خواهشمندیم از دوستانی که فهمیدن چی بود در قسمت نظر دهید بفرمایند که:محتوایات ساندویچ چی بود.ممنان

رضوان نبودی.جات خالی خیلی خوش گذش.

شب اول تا خوابگاه یه سری کارهایی کردیم که از خنده دل درد گرفتیم فقط ۶نفر بودیما بقیه به لقاالله .....من،رضوان ،شیما،مینا،فرشته وهانیه.(پیس پیس.پپپپپپپپیش)تو خوابگاهم که نگو.W.Cهاش که دیگه هیچی.فقط یه ذره رعب انگیز بود حشراتعجیب غریب داشیادش میافتم که چه جوری رفتیم موای تنم سیخ می شه(به این می گن صنعت مبالغه ).

روز دوم:

 برا جلو گیری از خود کوچک بینی از نوشتن توضیح معذورم==>باغ ارم.

 باغ نارنجستان.

 

سنگی که به مناسبت پیروزی ایرانیان از رومیان تراشیده و کار گذاشته شده بود.

ناهار روز دوم را نمی توانیم بگذارویم

اینجا سعدیه اس. گربه اینقد ناز نشسته بود که نامرد تا رفتم ازش عکس بگیرم چرخید.صفایه حافظیه رو نداش اما خیلی خوش گذش یکیش...یکی دیگش نمازخوونشیه سری اتفاقات افتاد که خیلی خاطر انگیز شد.

 خوب اینم شیرینی وصاله دیگه!به سفارش خانم حسینی نژاددبیر محترم زیست.

بعد از شام(صوفی) یه پسرک فال فروش اومد بهش گفتم:پرندتو می دی؟طفلکی داد.ولی پرندش خیلی شیطون بودا.

یه ذره  سرشم زخمی شده بود پرنده رو می گم.

خوب ،این شیرینی به مناسبت تولد یکی از بچه ها بود .تا ساعت ۱:۲۰ مراسم داشتیم.

روز سوم:

یعنی شبش فقط یه ۲:۳۰خوابیدیم بعد دیگه راهی دیار خویش شدیم البته قبلش رفتیم تخت جمشید.تو راه یکی از بچه ها حالش بد شد که وقتی آمبولانس اومد حالش خوب خوب شد از هممونم حالش بهتر شد.

بالاخره رسیدیم به تخت جمشید.من و مینا رفتیم پابوساردشیر سوم.ازش عکس گرفتم به دلم نچسبید یعنی نیگاش می کردم می ترسیدم.

Viewرو حال می کنین؟

خوب اینم بخش خوشگل روز یعنی ناهار.

از اینجا تا شام فقط از کسایی که خواب بودن عکس گرفته شده که  بازم می گم حیف نمی تونم بذارم.

 

اینم شام آخر!که تو اصفهان تناول گردید.

تموم شد....دیروز آخرین روز بودی که می رفتیم سر کلاس سوم می نشستیمهمه چیز آخرین بود .آخرین پیاده روی آخرین کلاس فیزیک با خانوم مبین زاد.که موقع عکس گرفتن شیرین کلاسو(فاطمه.ط) یه پاشو انداختیم تو حوض.موقع ماهی بازی هم هلش دادن که خودشو به فواره بند کرد.عجب فرغونی بوداخیلی فرغون بازی چسبید .اون طرفم که شیما داش دوچرخه سواری می کرد.ههههههههههی...چقد بعضیا یعنی بعضیاها (ب..ل دستی)یادگاری نوشتن.بازم من دو نفررو اغفال کردمتو راه خونه به این فکر نبودیم که تا یک ماه دیگه از این مسیرگذرنمی کنیم به همین خاطر خیلی خوب بود.ولی چه فایده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط  مریم   | 

 



این بلاگفا نذاش ما یه بار مثه آدم آپ کنیم.سه ساعت کار بکن آخرش....

این آهنگ و گذاشتم چون خیلی خاطره انگیز شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط  مریم   | 

سلام:

تذکر:این پست مثه بقیه پستای یه ذره چیزهوسط هوا وزمین شروع میشه وسطه هوا وزمینم تموم میشه حالا خود دانی اگه می خوای بخوونی بخوون


من امروز ساعت ناهار داشتم شاخ در می اوردم می دونی چرا؟واسه اینکه که سوم تجربیایی که هیچ وقت صداشون در نمی یاد داشتن...بماند

.....

نوبت ساعت زمین شداولش که طبق معمول:

برپا

سلام علیکم و رحمة الله و برکاتة

صبح /ظهرشما بخیر

به کلاس ما خوش آمدی

(اگه سر حال باشیم یا بحث، بحث چیز کردن باشه)

در واشدو گل اومد/سوسن و سنبل اومد/خانم معلم خوش اومد/خانم معلم ماله ماست/ مادر دوم ماست

که به مناسبت هفته معلم اینم اضافه شد:رووووووووز مممممممممممععععععععععععععلممممممم مباااااااارک.

بعد از اجرای سمفونیراضی شدیم بشنیم.یه ۱۰ دقیقه اجازه گرفتیم که یه دور دیگه درسو مرور کینم(مرور کنیما)خدا رو شکر بین اون سه نفر من و بغل دستیمنبودیم.دوباره که اونا رفتن پاتابلووقت گرفتن که نگاه اجمالی داشته باشن.داستان از اینجا شروع می شه.چون آسوده خاطر شده بودیم راحت از هر دری که دلمون می خواست حرف می زدیم....قربون خودمون برم که انگار نه انگار دبیر محترم زمین تو کلاس تشریف دارنموقع درس پرسیدن... وای خدایا چرا هیچ کس درس گوش نمی ده ؟دروغ نگفتم اگه بگم از ۲۵نفری که نشستن ۵ یا ۶ نفر دل به درس داده بودن بقیه هم که یا داشتن صحبت می کردن یامشغول  بازی های مهیجی چون:اسم فامیل ،نقطه بازی، اسم دختر اسم پسر و.... بودن یا بعضیا در حال Chatingنوشتاری بودن آخر پرسشا نا واسه کسی نمونده بود و همه زیر پوستی خواب بودن.

       ----------------------------------------------------------------------------------------------------

حالا نوبت درس دادن دبیر محترم بود که یه جورایی وقت خواب رو پوستی.از وقتی که دبیر دست به گچ می شه تا آخرش ملت یه ۳-۲چرتی زدن.امروز اوضاع داغان تر بود.رضوان ردیف جلو سمت راست مایل به طرف خانوم ،یه دستش بالا یه دستش آویزون از صندلی.بغلیش یعنی دختر خانوم دست راستیه رضوان که فاطمه باشه مثه یه آدم حسابی نشسته بود ولی... ولی.. ولی چشماش بسته بود که یه دفعه ای سرش اومد پایینهانیه.ن هم که چشماشو با دست نیگر داشته.ردیف آخرم که همه سراشونو یه جوری به دیوار گذاشتن تا با اون اندازه باز بودنش بتونن تخته رو ببینن .اوضاع منم که معلومهمثه یه خمیر نونواییی که به ازا ۱کیلو آب ۴۵۰گرم آرد داره. یا رو صندلی افتادم یا رو شونه زهره(نامرد هی شونشو خالی می کنه) اونای هم  که بهشون اشاره نشد با چشمایی سرخ پر از آب تصور کن. خلاصه تو ۲۹ نفر به جز هانیه.م(ازش پرسیدم چه طوریاس که تو بیداری؟گف: آخه ...) و خانم جاویدان مهر همه خواب بودن.بلافاصله بعد از تموم شدن درس چشماباز می شه به طور عجیب انگیز ناک مندم باز می شه


اولش گفتم که... مجبور نبودی بخوونی بعد فحش نثارم کنی 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط  مریم   | 

سلام:

نمی دونم چی آپ کنم فقط ۱۴ اردیبهشت ،روز ملی استعدادهای درخشان رو به همه سمپادیا علی الخصوص فرزانگانیاتبریک می گم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط  مریم   | 

سلام:

اولش نمی خواستم این عکسارو آپ کنم ولی به دلیل اصرار دوستان خنک که نمی خواستم روشونو زمین بندازم آپ کردم.

نمی دونم چرا جوانان به خودکشی روی آورده اند؟واقعا" جا بحث داره

خدایی اونی که بیشتر از همه پفک تو دستش هس یه دونه هم نخورد باور کنین من خودم زیر نظرش داشتم

۳۰ثانیه بعد از عکس قبلی

یه سوال؟اون جوراب که یه کادر وسطشه ماله کیه؟

ولی خودمونیما هیچی اون راه راهه نمی شه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط  مریم   |