تبليغاتX
My Gutty Kitty

سلام:

سال۸۷ پر از فرازو نشیب بود!سالی که اصلا دوستش ندارم.خاطره ی خوب توش کم پیدا میشه.۲۷اسفندش که بدترین روزش بود.ساعت۱۹:۳۵از بدترین ساعتش بود.خونه دوست خواهرم بودیم.بابام تلفن کرد...تلفن کرد و گفت...گفت:مامان حالش زیاد جور نیست.گفتم:آقا بزرگ حالش بدشده؟گفت:نه...!مرد!تلفن قطع شد خودمو نگه داشتم آخه نمی خواستم شادی خواهرمو دوستشو بهم بزنم پیش خودم گفتم صبر می کنم تا بریم  بیرون.بلافاصله بابام تلفن کرد گفت آقا بزرگ مرده زود بیایین خونه!خدایا...هیچ جور دیگه نتونسم جلو خودمو بگیرم زدم زیر گریه....خدا رحمتت کنه.

هر کی اومد اینجا دوست داشت یه فاتحه بخونه!ممنون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط  مریم   |